خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





اتریش

     

     

     

    با وین حدود 70کیلومتر فاصله داشتیم و بعد از رکاب زدن 6-7 کیلومتر و عبور از یک پل در خاک اتریش بودیم.ما که دردسرهای زیادی توی کشور های مختلف برای ویزا داشتیم برامون خیلی دلنشینه که توی اروپا هیچ مرزی رو نمیبینیم.نه کنترل و بازرسی و فقط از روی تابلوها متوجه ورود به کشور جدید میشدیم.تا وین جاده خیلی عالی بود و فقط هوا به شدت گرم بود.

    توی اروپا دیگه هزینه برای خرید اب نمیکردیم و اب بیشتر جاها قابل اشامیدن بود.

    بین راه جلوی یه خونه ای که اقا و خانم پیری نشسته بودن وقتی ازشون اجازه خواستم تا بطریهامون رو پر کنیم برامون از یخچالشون دو بطری اب معدنی خنک اوردن. المانی صحبت میکردند و ارتباط کلامی با هم برقرار نکردیم.خانمه اهسته اهسته صحبت میکرد که شاید  ما متوجه حرفاش بشیم.ادم های با محبتی بودند.توی مسیر پیشرفت تکنولوژی رو به وضوح میشد دید .وقتی از کنار روستاها رد میشدیم جدیدترین تکنولوژی روز دنیا رودر به کارگیری در کشت و صنعت میدیدیم.ماشینهای گرون قیمت و خونه های بسیار شیک ویلایی .زندگی روستایی لول بالاتری از زندگی به حساب میومد.داشتن همه جور امکانات به اضافه بودن در طبیعت و ارامش فاصله داشتن از شهرو شلوغی.عصر توی وین بودیم.برای ورود به شهر باید از روی پل دانوب رد میشدیم.رود در دو قسمت جریان داشت و بین دو قسمت رود جزیره مانند وسیعی وجود داشت.درست در قسمت خشکی بین دو رود دوچرخه من پنچر شد و مجبور شدیم بار و وسایل رو خالی کنیم تا تیوپ رو عوض کنیم و بعد از بارگیری دوباره حرکت کنیم.با ورود به شهر و ماندن پشت چراغهای زیاد زمان زیادی رو ازدست دادیم.روز شنبه بود و تمام دوستانی که قرار بود وین رو پیش اونها باشیم به تعطیلات رفته بودن و تلاشمون برای پیدا کردن جا بی نتیجه مونده بود.یه رستوران ایرانی دیدیم و خواستیم از اینترنت اونجا استفاده کنیم تا شاید بشه جایی رو پیدا کنیم.توی رستوران با خانواده اقاسعید ااشنا شدیم و با محبت ایشون و هماهنگی که با  دوست دیگه ایرانی به اسم اقا حسن انجام دادند یک واحد سویت خالی در اختیارمون قرار گرفت.خیلی دیر وقت بود اون موقع شب حسن اقا اومده بود تا واحد رو به ما تحویل بده .اقا سعید و خونوادش هم همگی همراه ما بودند تا کمکمون کنند.ما که جز تشکر کاری از دستمون بر نمیومد.فقط میتونیم بگیم ممنونیم اقا سعید .علی . پارسای عزیز.ممنونیم حسن اقا.تا مستقر شیم ساعت حدود یک شب شده بود.واقعا خسته و گرسنه بودیم.رفتیم پایین تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کنیم که دقیقا چند متر اونطرفتریه رستوران ترکی با غذاهای ارزون و مناسب دیدیم و دلی از عزا در اوردیم.

    تو وین با دوستان خوب زیادی از جمله فتانه عزیز اشنا شدیم.همچنین تونستیم دوست خونوادگی خیلی عزیزی روببینیم.ملاقات با سارا و همسر نازنینش رضا به همراه نیوشا و یاشار  وین رو شهری فراموش نشدنی برامون تبدیل کرد.بچه ها وین رو بهمون نشون دادن و چندین بار مهمون گرم خونشون شدیم.بعد مدتها غذای ایرانی در کنار دوستای با صفا بد جوری بهمون مزه میداد.دیدار اتفاقی یه دوست قدیمی که سالها از اخرین دیدارمون میگذشت هم از هیجانات شهر وین  بود .هیچ کدوم باورمون نمیشد که اخه ایران کجا و اتریش کجا.دوستی که برای ادامه تحصیل راهی وین شده بود و ما هم در جریان جهانگردیمون داشتیم از اونجا رد میشدیم.کلی گپ زدیم از اتفاقات سالهای گذشته برای هم تعریف کردیم.

    خلاصه بعد از گذروندن روزهای فراموش نشدنی با دوستان و بازدید از جاهای تاریخی و معروف وین،دوباره راهی جاده شدیم و باز ما بودیم و باز جاده.مقصد بعدیمون شهر پراگ در کشور چک بود که حدود 350 کیلومتر باهاش فاصله داشتیم.با خروج از وین بالا پایین شدن جاده شروع شد و از بعد از ظهر دیگه تو جاده های تپه ای بودیم و فقط داشتیم بالا میرفتیم و پایین.هوا هم کم کم داشت متغیر میشد و ابرهای تیره جلوی افتاب رو میپوشوند.عصری از دور قلعه ای قدیمی نظرمون رو به خودش جلب کرد ولی به خاطر فاصله ای که باهامون داشت وشیب تندی که اگه ازش پایین میرفتیم بالا اومدن ازش برامون سخت میشد به چند تا عکس از راه دور بسنده کردیم و به راهمون ادامه دادیم.هنوز مسیر زیادی رو رکاب نزده بودیم و تا تاریکی هواچند ساعتی مونده بود که بارون شدید و سیل اسایی شروع به باریدن گرفت. ما که سر پناهی دور و بر نمیدیدیم به ناچار مسیر سرپایینی به سمت قلعه رو در پیش گرفتیم و خودمون رو به روستای کنار قلعه رسوندیم.از پیر مردی که داشت به سرعت از قلعه خارج میشد سراغ جایی که بتونیم چادر بزنیم رو گرفتیم و اون هم مارو به داخل مزرعش و سالن بزرگی که وسط اونجا ساخته بودند هدایت کرد.سالن گردی که روی درو دیوارش سر و شاخ انواع گوزن و اهویی بود که شکار کرده بودند.توی سالن وسایلمون روجابجا کردیم وچادرمون الم شد.اعضای خونواده هم برای خوشامد گویی یکی یکی اومدن پیشمون.بعد کمی صحبت با ایما و اشاره اونها رفتند داخل خونشون و ما هم شامی اماده کردیم و خوردیم و رفتیم تو کیسه خوابها برای خواب.صبح هم بعد از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن وسایل راهی جاده شدیم.بارون شدید شب گذشته باعث شده بود پیازها و سیب زمینیها از زیر خاک توی مزرعه ها بیرون بزنند و چاله های عمیقی در خاک بوجود بیاد.بیرون جاده اسفالت هم به شدت گلی بود. رفتیم کنار قلعه و کمی دقیقتر ازش دیدن کردیم.ما رو یاد کارتون رابین هود و اون تیپ قلعه ها مینداخت.خودمون رو به جاده رسوندیم.هوا به شدت عالی و لطیف بود وصدای پرنده ها و مناظر اطراف حسابی ما رو به هیجان میاورد.

    تا ظهر رکاب زدیم.که بارون شدیدی دوباره شروع به باریدن کرد.سریع رفتیم زیر سایه بون یه خونه که نزدیک جاده بود و پناه گرفتیم.بارون بند نمیومد و فرصتی بود تا ناهارمون رو اماده کنیم و از فرصت پیش امده برای صرف غذا استفاده کنیم.دو ساعتی بود که که منتظر بند اومدن بارون بودیم و با سنگین شدن معده ها چرتمون گرفته بود.صدای باز شدن درب خارج شدن خانمی از خونه خونه چرتمون رو پروند .از جامون بلند شدیم و ازشون عذر خواهی کردیم که جلوی درشون واستادیم و توضیح دادیم که منتظر بند اومدن بارون هستیم.خانمه هم خیلی ارام و مودب گفت اشکالی نداره و برگشت داخل و بعد از چند دقیقه دیدیم با یه سبد میوه تو دستش  از در خارج شد و بهمون الو تعارف کرد .نفری یکی برداشتیم و تشکر کردیم که خانمه اصرار کرد بیشتر برداریم.مینا به فارسی بهم گفت که بهتره دستش رو برنگردونیم و بیشتر برداریم که خانمه با تعجب و به زبون فارس بهمون گفت مگه شما ایرانی هستید.ما هم که از تعجب چشمامون گرد شده بود و داشت دوتا شاخ رو سرمون در میومد گفتیم بله شما هم ایرانی هستید. مور پذیرایی ایشون قرار گرفتیم و با همسرشون هم اشنا شدیم .با هم گفتگویی کردیم و بعد از بند اومدن بارون دوباره تو جاده بودیم و تا ساعتها اشنایی با نادره توی اون روستای دور و تصادفی که  ما بین اون همه خونه جلوی درب منزل اونها توقف کرده بودیم از ذهنمون پاک نمیشد.

    نزدیک شهر جیهلاوا شب رو توی یه کمپ سایت گذروندیم که با یه زوج انگلیسی ،ارژانتینی اشنا شدیم که ساکن شهر لندن بودند و سفر ما براشون خیلی جالب بود و ازمون دعوت کردند اگه گذرمون به انگلیس افتاد حتما بریم پیششون .از یک کلیسای خیلی معروف با یک تابوت شیشه ای که میشد جسد یک کشیش روکه توش نگه میداشتند رو دید هم بازدید کردیم  و به راه افتادیم.

    فصل رسیدن میوه گیلاس بود و کنار جاده درختهای تنومند گیلاس بود که ما رو تو جاده همراهی میکرد و زیر درختها از حجم زیاد میوه های ریخته شده کاملا سیاه بود.و ما هم که هر از چندی به بهانه استراحت دلی از عذا در میاوردیم.

    بعد از 5-6 روز سخت و البته پر خاطره و رکاب زدن سر بالاییها و سر پایینیهایی که گاها سرعتمون به نزدیک 60 کیلومتر میرسید از مرز اتریش خارج و وارد کشور چک شدیم.


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : جاده ,شدیم ,کنیم ,کردیم ,بودیم ,بارون ,اشنا شدیم ,اومدن بارون ,کنار قلعه ,بیشتر برداریم ,ایرانی هستید ,
    اتریش

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر